
نه تو ميمانی،نه اندوه
به حباب نگران لب يك رودقسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي
كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنان كه فقط خاطره اي
خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه
مپوشان هرگز
تو به آيينه ،نه
آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني
او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آينه دنيا
كه چه خواهد كرد
گنجه ديروزت
پر شد از حسرت واندوه
و چه حيف
بسته هاي فردا
همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن
خاليست
ساحت سينه پذيراي چه كس
خواهد بود
غم كه از راه رسيد
در بر او باز مكن.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:39 توسط پری |
زندگي
همنفسي با عشق است...
همزماني با ثانيه ها....
همزباني با مهتاب....
همرهي با باران....
همدلي با آب....
همنوايي با اشك ...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:18 توسط پری |
« سیندرلا » عصبانی و با شتاب از پله های قصر بالا می رفت! با دست گوشه لباس بلندش را گرفته بود ولی باز زیر پاش گیر می کرد حسابی هم از دود و دم هوای آلوده ، که نشسته بود روی پله ها ، پیراهنش سیاه شده بود. از نفس افتاده بود. جلوی درب عمارت رسید لنگر بزرگ دروازه را با دو دست گرفت و چند بار به در کوبید. شاهزاده جوان از آیفون تصویری به بیرون نگاه کرد و گفت : کیه !! سیندرلا رفت جلوی آیفون و همینطور به او نگاه کرد ... شاهزاده گفت : ای بابا !! باز که تویی « سیندی» سیندرلا گفت : دیدی چه درد سر بزرگی برام درست کردی !! هر روزی یه آدم بیکار با یه لنگه کفش پا میشه میاد دم خونه و ازم میخواد کفش رو پرو کنم ... شاهزاده گفت : ای خانوم !! مردم چرا اینقدر جنبه قصه خونی ندارن ... سیندرلا گفت : یه خواهشی ازت دارم به جارچی ها بگو تو شهر جار بزنن، بابا اون قصه ی مال صدها سال پیشه ...اون من نیستم ... تازه من صندل پام میکنم ... شاهزاده گفت : باشه سیندی ...شب به خیر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:0 توسط پری |

سحر گاهی
سر از دامن پنجره بر می دارم
دست در دستی آشنا ،
با نردبان مهتابی خواهش ،
از تاک باغچه آسمان ،
یک خوشه ملودی نیاز می چینم !
مقابل چشمانت می فشارم
تن عریان ملودی ها و
انگشتان بی پروای من
ببین !
سه تارم ، چه می نوازد !!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:57 توسط پری |